پسر وستاره

یک پسر کوچک به یک ستاره نگاه کرد و گریه سر داد

ستاره گفت : پسر ، چرا گریه میکنی ؟

پسر گفت : تو خیلی دور هستی . من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس کنم

 ستاره پاسخ داد : پسر اگر من هم اکنون در قلب تو نبودم تو نمی توانستی مرا ببینی!!

/ 3 نظر / 6 بازدید
خلود

خوشحالم دوباره بروز شديد... شاد باشيد.. ..................

خلود

مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد حال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند باد وصال ناله مي لرزد مي رقصد اشك آه بگذار كه بگريزم من از تو اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل فروغ فرخزاد ......... شاد باشيد

آفتابگردان

به نظرم اين ويژگی حقيقته تا در قلب نباشه ديده نمی‌شه و برای اين که بياد توی قلب بايد جايی براش باز کرد هم لذت بردم و هم استفاده کردم منم به روزم... به نظرم اين متن يه جورايی خيلی مهمه چون می‌تونه نقطه عطفی باشه... بيايی خوشحال می‌شم