صندوق

نو آموزی به کشیش اعظم گفت:

مرد مقدس ، قلب من پر از عشق به دنیا است و از وسوسه های شیطانی خالی است. قدم بعدی ام چیست؟

پدر روحانی از نو آموز خواست همراهش به دیدن مرد مریضی برود گه به شدت به تدهین نیاز داشت.

پدر پس از تسلا دادن خانواده ، متوجه صندوقی در گوشه ای شد و پرسید: در آن صندوق چیست؟

برادر زاده مرد بیمار گفت : لباسهایی که عمویم هرگز نپوشید . همیشه فکر می کرد فرصتی برای پوشیدنشان پیش می آید، اما در صندوق ماندند و پوسیدند.

موقع خروج ، پدر به نو آموز گفت : آن صندوق را فراموش نکن . اگر در قلبت گنجینه های روحانی داری ، همین حالا به عمل شان در بیاور  . و گرنه فاسد می شوند.

/ 5 نظر / 5 بازدید
مريم

واقعا راست ميگی دوست عزيز... کاش گنجينيه ای باشه تا بخوايم بکارش ببريم

پريا

سلام اولين باريه که به وبلاگتون سر می زنم . واقعابهتون تبريک می گم .مطالب وبلاگتون خيلی زيبا و خواندنی است . خوشحال می شم به کلبه درويشی ما سری بزنی. موفق باشی يا علی

خلود

خدایا! باز سقوط کرده ام٬ نور تورا پنهان کر ده ام٬ اما نام تو دستگیر از پا افتادگان است. سوی تو می آیم تا سینه ی آلوده ام را تطهیر کنی. مرا بشویی٬پاک سازی چنان مطهر که دوباره سقوط نکنم.

آفتابگردان

راستی هم هرچه چيزی با ارزش هم باشه اگه به جريان نيفته و راکد باشه مثل مثل مرداب می‌شه... بايد خوبی ها و عشق رو به جريان انداخت ... مثل رودخانه... تا فرصت هست... زيبا بود ...

شقايق

سلام.عالی بود.به وبلاگ من هم سر بزن.خوشحال می شم.موفق باشی.