تردید

در دلم ترديد دارم عشق را فهميده ام
يا فقط نوري ز عشق، من ديده ام

گر که اين نور است پس عشق چيست
يا که معشوق چنين اعجاز کيست

تا کجا بايد برفت و در کجا بايد نشست
تا به کي اين شيشه ي دل دم به دم بايد شکست

در شکستن رازها پنهان و اسراري نهان
بي شکستن در وجودش نيست اين درّ گران

اين چه اعجازي است دل را مي برد
صاحب اعجاز از بهر وصال جان مي خرد

چون که جان دادي دگر دلداده اي
عاشقي را مي خري و ساکن ميخانه اي

من که مخمور مي و ساقي شدم ديوانه ام
تا ابد هم ساکن ديوانه ي ميخانه ام
از ناشناس
/ 1 نظر / 2 بازدید
الماس

با سلام به آقاشهروز از حضور صميمانه ات متشکرم و از مطلبی که زحمت کشيده و برايم ايميل زده بودی بسيار ممنونم شعری که نوشته ای بسيار زيبا بود و قابل تعمق و تفکر آفرين به اين سليقه بازم ميام پيشت در پناه حق باشی