نکته

 

 

کسی که خود را در شادی به بند می کشد،

بالهای خود را نابود می کند

اما کسی که بالهای شادی را به هنگام پرواز می بوسد،

در طلوعی جاوداته زندگی می کند

 

ویلیام بلیک-شاعر انگلیسی        

/ 3 نظر / 13 بازدید
...

سلام.یه سری به اینجا بزن.فوق العاده است . . . . . www.milyooner-shavid.blogfa.com

سردار

نوروز ، روز سرمستي طبيعت بر شما مبارك . در طليعه سال نو بهترين آرزوهای مرا برای سلامت و سعادت و موفقيتان پذيرا باشيد . امیدوارم نه آنطور که میتوانید ، بلکه آنطور که میخواهید ، به اهدافتان برسید . [گل]

سیب

مردی که فقط می خواست بگوید سیب می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کا