پرواز تا اوج

خدايا با من حرف بزن

کودک نجوا کرد:خدايا با من حرف بزن.
مرغ دريايي اواز خواند،کودک نشنيد.
سپس کودک فرياد زد:خدايا با من حرف بزن.
رعد در اسمان پيچيد،اما کودک گوش نداد.
کودک نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت.
ستاره اي درخشيد ولي کودک توجه نکرد.
کودک فرياد زد:خدايا به من معجزه اي نشان بده.
و يک زندگي متولد شد،اما کودک نفهميد.
کودک با نا اميدي گريست.
خدايا با من در ارتباط باش.بگذار بدانم اينجايي.
بنابراين خدا پايين امد و کودک را لمس کرد.
ولي کودک،پروانه را کنار زد و رفت.

+   شهروز برزگر ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir