پرواز تا اوج

داستان پير مرد

در زمان "لائوتسه" پير مرد خيلي فقيري تو يه دهكده زندگي ميكرد.
زندگي ساده و كلبهء كوچكي داشت.
اما هر پادشاهي به اون حسادت ميكرد، چون يه اسب سفيد زيبا داشت. پادشاه ها قيمتهاي باور نكردني به اون پيشنهاد ميدادن اما پيرمرد ميگفت: "اون براي من فقط يه اسب نيست، يه دوسته ؛ چطور ميتونم دوستم رو بفروشم؟"
با فقر زياد هيچ وقت اسب رو نفروخت.
يه روز صبح اسب تو اصطبل نبود، حتماً دزديده بودنش. مردم دهكده جمع شدن و بهش گفتن :"پير مرد احمق؛ با اين فقر اسبت رو به اون پيشنهادهاي عالي ندادي و حالا دزديده شده، واقعاً تو بد بختي"
پير مرد هيچ چيز نگفت.
پانزده روز بعد اسب يه شب برگشت با دوجين اسب وحشي با ارزش. اون به طبيعت فرار كرده بود.
مردم گفتند:" تو واقعاًخوش شانسي، حالا تو ديگه پولدار شدي"
پير مرد هيچ چيز نگفت.
پسر پير مرد شروع به تعليم دوازده اسب زيباي وحشي كرد. اما يه هفته بعد از پشت يكي از اسبها افتاد و پاش فلج شد.
مردم جمع شدن وگفتن: "چه مصيبتي. تو اين پيري پسرت تنها كمكت بود. واقعاً كه تو چقدر بدبختي"
پير مرد هيچ چيز نگفت.
چند هفته بعد در ايالت جنگ شروع شد و همه جوانها به جنگ اعزام شدن اما پسر مرد كه فلج شده بود توي ده موند.
مردم گفتند:" تو خيلي خوش بختي كه پسرت ازين جنگ نجات پيدا كرد و پيش تو ميمونه"

پير مرد باز هيچ چيز نگفت.

+   شهروز برزگر ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir