پرواز تا اوج

اختر شناس

دوستی حسن را به کنار در مسجدی برد ، آن جا مرد نابینا مشغول گدائی بود.

 دوست گفت : این مرد نابینا ، خردمندترین فرد سرزمین ماست .

حسن از آن مرد پرسید : چند وقت است نابینایی ؟

حسن پرسيد : مرد پاسخ داد : کور مادر زادم.

و چگونه این اندازه خردمند شده ای ؟

مرد پاسخ داد : از آن جا که نا بینایی ام را نمی پذیرفتم ، کوشیدم اختر شناس بشوم .

اما از آنجا که نمی توانستم آسمان را ببینم ، مجبور شدم ستارگان، خورشید و کهکشانها را تصور کنم.

و هر چه به کار خدا نزدیک تر می شوم ، به او نیز نزدیکتر می شوم.

 

+   شهروز برزگر ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir