پرواز تا اوج

حکمت خدا

روزي مردي در زير درخت گردويي نشسته بود و با خود فکر ميکرد چرا خداوند گردويي به اين کوچکي ميوه درختي به اين عظمت است و خربزه را بر بوته اي به آن کوچکي ميروياند که ناگهان گردويي از بالا بر سرش سقوط کرد و مرد از درد به خود پيچيد و گفت خدايا بنازم حکمتت را چرا که اگر به جاي آن گردو خربزه اي بر آن درخت مي بود اکنون از اين تن ناچيز چيزي بر جاي نمانده بود.

+   شهروز برزگر ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir